۱۳۹۶/۰۱/۰۱

«دياري داشتن، يعني تنها نبودن، يعني دانستن اين كه در آدم‌ها، در گياهان، در خاك چيزي از تو هست كه حتي هنگامي كه آنجا نيستي چشم به راه تو مي‌ماند.»
بخشي از رمان ماه و آتش، چزاره پاوزه

۱۳۹۵/۱۲/۳۰

از پیوستن ها

به یک مرحله ای کرختی رسیده ام که دیگر چیزی برایم اهمیتی ندارد منظورم زدن به سیم آخر یا پا را روی پدال فشار دادن نیست ... میشود گفت تلفیقی از همه اینها هست و هیچ کدام به تنهایی نیست ، مثل رقصیدن در لبه تاریکی تا افتادن و تمام شدن تا ابد ...
آنا تاکید دارد بر ماندن ، یک جور عجیبی نمیخواهد از دست بدهیم نه من و نه خودش ... من اما شده ام نبودن ها و بسته بودن به دیوار هایی که پشتش هیچ چیزی منتظر هیچ کسی نیست ... 
 اینستاگرام پست گذاشته بود و یک جایی از انتهایش نوشته بود : "

که ما دلمان تنگ تر از این حرفهاست برای آنچه که داریم و پیدایش نمیکنیم

راست میگفت آنچه که داریم و پیدایش نمیکنیم !
تهش هم شده بود کارم اینکه سرم را بگذارم روی قفسه سینه اش و درست روی قلبش و ازش نفس بکشم ، هر چه داد میزدم او مرا محکم تر نگه داشته بود . داشتم میمردم ، چرا نجاتم میداد ؟ چرا نمیخواست دردی بماند ؟ 


۱۳۹۵/۱۱/۰۲

My ending is despair

تابستان 8 سالگی بود ، اولین باری که احساس دیگر نتوانستن میکردم ، از تابستان آن سال تا من زیاد فاصله ای نیست ، خانه   
 .آشفته بود از خیلی چیز هایی که بودند و من آشفته از چیز هایی که نبودند 
من ِ8 سالگی ، من ِ دلتنگی ها و نبودن ها و رفتن ها بود ، مثلا بار اولی که فهمیدم آن دو مُرده اند به خودم شک کردم که زنده ام ؟ نبودم نفس های کمی برای کشیدن داشتم ، اکسیژن کم بود و خفگی زیاد ، من ِ 8 سالگی نمونه سرکوب شده آرمان هایی بودم که پشت دیوار ها و آوار ها میکوبید تا شنیده شود ، صدایش بود ؛ از خودش خبری نه .
زمستان همان سال محکم تر فهمیدم که چقدر ها تنها هستم ، و بعدش همه چیز هایی که مرا یاد زمستان انداخت شدند نشانه هایی برای ِ تنهایی ، از برف هایی که سپید میکردند و کلا هر سفیدی ، سفید شد نشان زمستان ، شد نشان ِ تنهایی و خستگی و ریختن آوار هایی بر سرم و فریاد زدن اما نشنیده شدن .
رویای سپیده دمان و بوسه ها بر باد می رود ؟ زمستان همان سال اولین زخم بر صورتم خورد و تا ابد همان جای لعنتی ، جایش را سفت کرد لذت برد از بودن بر صورتم .
زمستان امسال ، بیشتر از هر سال دیگری یاد آوری زمستان ِ 8 سالگی و از دست دادن هاست برایم ، و تلخ تر از همه شاید خیره شدن به نقطه یی در دور باشد از زیرهزاران  آوار .

*

چنبره تلخ سال ها ، 88 را درست کرد ، دو عدد مشابه که انگار یکی میخواهد دیگری را خفه کند و هر دو میخواهند فریاد کنند و نمیشود .
عصر بود ، شاید یک شنبه شاید دو شنبه ، درست یادم نیست ولی خوب به خاطر دارم که عصر بود و هوا داشت به سمت تاریک شدن میرفت ، در را محکم میکوبیدند و پدر بود ، همان که سالها ازش دور بودم و دور تر ، عصر آن چند شنبه چقدر بهش نزدیک بودم وقتی به خانه پناه آورد و هر چه یادگاری و عکس داشت با موسوی و خاتمی جمع کرد و برد .
عصر آن چند شنبه فهمیدم چقدر پدرم بهم نزدیک است و من چقدر از او دور ، نفس نفس میزد وقتی داخل آمد ، انگار چیز وحشت ناکی پشت سرش باشد و آن روز محکم مرا بغل کرد ، اشک می ریخت اشک می ریختم ، مادر گریه میکرد . عصر آن چند شنبه به مادرم گفت : " منو ببوس " مادرم بوسیدش و چه محکم بوسید . دست های پدر می لرزید وقتی در را میبست که برود .
توی همان حال و هوا هر سه تایمان فهمیدم که دارد میرود که برود . نگاه آخر دم در حیاطش را یادم است و چقدر به نقطه یی دور خیره بود .
نقطه های دور چقدر ها زیاد شدند و زیاد تر و زیاد تر ... نمی دانم چه حکمتی بود میان آن رفتن و اشک و تماشای برگ های کف حیاط  " My ending is despair " دائم از یک جایی وسط مغزم تکرار میشد  . درست یادم است چطور در را بست ، یک نگاه به آسمان یک نگاه به برگ ها و یک هووووففف کشید دستش را سفت کرد و رفت .
در را بست و  " My ending is despair " از وسط مغزم پاشید به نقطه یی در دور دست ها و من ماندم انهدام ِ خاطراتی که از جایی درونمان می آمد و اشک میشد بر صورت هایمان .


پس نوشت : سارای برای خاطر کتابها ، مرسی که مینویسی :* 
پس نوشت دوم : پلاسکو برای من ریزش نبود ؛ انهدام بود و یاد آوری اشک هایی که ریختند و آوار هایی که لهم کردند ، پلاسکو برای من میراث جهانی است مثل تمام میراثی از بشریت که بر یک جایی از تنم و روحم خراشی انداخت و زخمی گذاشت ، جایش ماند و خودش نماند .

۱۳۹۵/۱۱/۰۱

چندین کشش چندان چشش

وقتی دیدمش داشت با یک درختی چیزی ور میرفت ، منظورم از لفظ چیزی این است که چیزی مانند درخت شبه درخت یا شبح درخت ، معروف بود به کار های عجیبش  اما برای من عجیب نبود  من را تسخیر کرده بود ، کارم شده بود اینکه هر روز بروم از دور نگاهش کنم که پیش درختش اش نشسته و به منتهی الیه دریا نگاه میکند . یک جور عجیبی حرکاتش یادم میماند ، یک روز حوالی عصر که باد محکم میکوبید توی صورتم را یادم می آید که چطور مو های آشفته اش در میان باد (بازی میکردند انگار؟ ) 
وقتی دیدمش یکهو نگاهم بهش گره خورد ، طبعا نگاهش به من نبود انگار به چیزی یا کسی در دور دست ها زل زده است و همانطور خیره به چشمانش فکر میکند .  
یک جور هایی فکر میکنم آدمِ منتظر ماندن بودم ، یعنی اینکه منتظر اتفاقی معجره ای یا ... باشم ، یک جور مثل منتظر بودن در ایستگاه اینکه بشینی مدام این طرف و آن طرف را نگاه کنی تا وقتش برسد ،منتظر زندگی باشی انگار .  اعتقاد محکمی داشته باشی تا یک جا هم اتفاقی نیفتد مهم نیست باید معتقد بمانی تا وقتش برسد ، اما می رسد ؟ سوال اینجاست کِی وقتش می رسد ؟ مثل اینکه مدام روی صندلی ایستگاه منتظر بودنت وول بخوری، هر از چند گاهی حوصله ات سر برود پاهایت را بهم بزنی یا با انگشت اجزای صورتت را لمس کنی . انگار وقتی معتقد باشی اتفاقی می افتد بلخره می افتد .
داشتم میگفتم وقتی دیدمش داشت با درختی چیزی بازی وَر می رفت ، بار دوم هم ، بار سوم و همین طور ادامه داشت یک روز عصر بود داشتم به زمین زیر پاهایم نگاه میکردم ، عجیب بود از نگاه کردن به او که آنجا نشسته بود ، از دیدن نگاهش به منتهی الیه اقیانوس خسته بودم انگار ، نمی دانم روز هزارم بود یا دو هزارم یا هفصد و بیست و چهارم ین روز احساس درماندگی میکردم در مقابل نگاه خفه کننده اش به دور نگاه میکرد و من خفه میشدم . چشم هایم ناگهان ازش برگشته بودند و اشکی هم آمده بود لابد بعد آن روز ، روز هایِ بعدی هم بودند ، می رفتم می نشستم روی چمن ها و از دور به او نگاه میکردم که به دور نگاه میکرد .
یک بار هم خواستم بروم نزدیک و داد بزنم " موهات چه خوب می رقصن "راستش بهش نزدیک هم شدم یک جورهایی آنقدر توی فکرم بود که بهش بگویم این را ، یک دفعه دیدم چقدر جلو تر از جای قبلی ایستاده ام . به خودم گفتم " خب تا اینجا که اومدی حالا بهش بگو " زبانم نچرخید یکهو گلویم منقبض شد و مثل این بود به مِن مِن افتاده باشم . نگفتم ، رفتم همان جای قبلیم نشستم .

رفتم زیر درخت درست همان جای همیشه نشستم ، رفته بود که رفته بود تنها نگاهش مانده بود  روی صورت من و من بودم منتهی الیه ی از رنگ آبی تیره  که تمامی نداشت .

۱۳۹۵/۱۰/۲۸

La mandarine

La mandarine est tombée
Je voulais sentir
Je lui ai embrassé les lèvres!

برچسب‌ها:

À travers le verre sombre

Pour l'instant nous voyons à travers un verre, sombre, mais alors face à face. Maintenant je sais en partie; Mais je le saurai, comme je le suis aussi.
«1 Corinthians 13:12»
حس میکنم سکون تمام مغزم را پر کرده است کمی بالا میرود و مثل دایره ای تمام وجودم را میگیرد سپس به انتهای جسمم کشیده میشود ، بد تر از همه این است که تنها باشی ، مثل اینکه وسط بیابانی و هزار نفر اطراف ات ، همراه ات ، باشند انگار اما نیستند فقط خودشان میگویند همراهم هستند ، او خیلی دور تر از من ایستاده و فقط فکر میکند میتواند مرا در آغوش بگیرد که آرامم کند ، فاصله من و او خیلی زیاد است خیلی زیاد ، تقریبا چند سانتی متر و اما چقدر زیاد است و طولانی ...
سر میز شام پدر ، به ما کادو هایی داد ، میگفت از سوییس سوغاتی اورده اما از چشم های خودش هم مشخص بود که وقتی از فرودگاه استکهلم بیرون می آمده مثلا با خودش گفته " Merde, j'ai oublié mon cadeau " بعدشم طبق عادت همیشه از یکی از مغازه های اطراف مثلا کادو خریده ، دستکشی که برای من خریده حتی اندازه دستهام نیست! خب معلومه برای پدر مهم نبودیم ولی همین که به فکرمون بوده بسه ، مخصوصا که تازگیا انگار با دوست دخترش بهم زدند .
بعد از دادن کادو ها پدر رفت توی خونه ، راسش چهره اش یجوری شد مثه اینکه یهو شوکه بشه و بخواد بزنه زیر گریه ، بهانه کرد که میره توتونش رو بیاره ولی دستاش موقع گفتن این جمله میلرزید خب دروغ میگفت دیگه فقط میخواست از توی جمع بره بیرون تا با خودش باشه ، انگار با ما ، خود خودش نبود . 
وقتی رفت توی خونه فهمیدم با خودش هم خودش نبود ، صدای گریه هق هق کردنشو میشنیدم وقتی توی خونه راه میرفت و دستشو تکیه میداد به دیوار به یه جای عمیق وسط زمین خیره میشد ، تاریک بود . نه اینکه رفته باشم گوش وایستم ، نه ، این روزها گوش هام قوی شده اند ، صدای ناله های گرگ ها از مایل ها دور تر را میشنوم ، شاید برای خاطر دارو هایی است که بهم زده اند . 
داشتم میگفتم ، پدر رفت داخل ، بیرون که آمد دورش حلقه زدیم و ازش تشکر کردیم بخاطراینکه به فکرمان بوده ، دروغ بود خودش هم فهمید دروغ میگوییم ولی همه مان" با هم" ازش تشکر میکردیم و او دلش میخواست باور کند .
موقع خواب مارتین میخواست مرا بغل کند چند باری هم تلاش کرد اما دور تر از چیزی بود که بتواند مرا توی بغل خودش جا بدهد ، تلاشش را کرد ، تلاشم را کردم نشد که نشد ، چند باری چیزی هم نمانده بود ، اینکه میگویم چیزی نمانده بود منظورم این است که مثلا لبهایش را روی گردنم گذاشت حتی ، که من یکهو چرخیدم و خودش ماند و خودش .
راست راستش را بگویم خودم هم دلم خیلی میخواست بهش نزدیک میبودم و وقتی لبهایش را جلو می آورد آنها را ببوسم افسوس که چقدر ها دورم ازش ...


۱۳۹۵/۱۰/۲۷

به امید آنکه روزی

چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آنکه روزی به کف اوفتد وصالی

برچسب‌ها: