۱۳۹۶/۰۵/۳۱

.

نوشتن ، از نوشتن ، سخت است بوده هست اره هست همیشه سخت بوده ، نوشتن سخت است ، اینکه کلنگت رو وسط روز یا شب هر وقتی یهو برداری بزنی به انتها و بِکنی به چیزی برسی یا نه ، ماشین له شده شان را وقتی میان زمین هوا شناور شده و یک گله جمع شده باشند دورت که تسلی بدهند (؟) * . سرب مذاب ریخته اند ته گلویم شاید یک شب رفتم آب بخورم آب نبوده سرب ریخته ام ته گلویم و سالها و سالها جلز و ولزش رو گوش کرده ام یک جایی در میانه گلو ، صدا میکند آدم را شاید .
زندگی دور تندش را انتخاب کرده و من نشسته ام لب جو و گذرش را میبینم ، آدم ها با سرعت می آیند صدایم میکنند هی بیا منو بوس کن ، بعد میروند با سرعت خیلی سرعت از سرعت که حرف میزنم دویدن است تا ماه در 1 ثانیه ، توی یه ثانیه چیکار میشه کرد ؟ پلک ؟ نمیشه . گمون نکنم . پس چرا پلک میزنم سر هر رفتن و آمدنی که سرعت دارد تا ماه و تمام نمیشود حتی سالها بعد ...

۱۳۹۶/۰۳/۳۱

کیومرث پور احمد یکجایی از شب یلدایش می اورد :
پريا : زخم‌هاي آدم سرمايه‌س حامد . سرمايه‌تو با اين و اون تقسيم نكن. داد نكش ، هوار نكش . صبور ، آروم و بي‌صدا همه چي رو تحمل كن
ولی مزخرف است ...

۱۳۹۶/۰۳/۱۸

436

دلم میخواهدش . 8 ماه کم نیست ! عمر آدمی است ...
پیدایش شود یکهو ، من هیچ من نگاه .


۱۳۹۶/۰۳/۰۹

435

اگر یک روز آن چنان احساس خفقان کردی که به سرت زد، چمدانت رو ببندی و بی‌خبر،
و بدون خداحافظی راهت را بگیری و بروی،

پشت سرت را هم نگاه نکنی‌ .... برو ... با خیال راحت این کار رو بکن ...
مطمئن باش هیچ اتفاقی‌ برای هیچ کس نخواهد افتاد ...
ما را هم یک روز بی‌ خبر و بدونِ خداحافظی گذاشتند و رفتند ...
چه شد؟ مگر مُردیم؟


ـ نیکی‌ فیروزکوهی