۱۳۸۳/۰۸/۱۰

گوید اجلش کای خر

رفتم توی همان کافه ای که بار اول تو بودی و رفته بودم کیک و قهوه خورده بودم و آنقدر لبخند توی صورتم بزرگ بود آن روز که یکی از آدمهای همانجا بهم گفته بود چقدر خوشحالی این دفعه! و پرسیده بود “نکنه دو نفر شدی” فعلش برای یک نفر بود همان جا بود که فهمیده بودم آدم از یک جایی به بعد دو نفر میشود ، مثل اینکه نصف میشود و یک نصفه اش میماند دست خودش و آن یکی نصفه میرود ، میرود توی خیابان قدم میزند ، دوست پیدا میکند ، بهش خوش میگذرد ، کافه میرود قهوه و کیک میخورد …
رفتم توی همان کافه سر همان میز نشستم همان تاریخ ۱۸ ام ، نصفه ام را گذاشتم جلوی خودم و بهش نگاه کردم یکی از آدمهای همانجا آمد آن قبلی نبود جدید بود قبلن ندیده بودمش ، ازش پرسیدم “قبلی چی شد؟” جواب نداد عوضش بهش گفتم ” دو تا قهوه دو تا کیک” چند دقیقه بعد با دو تا قهوه و دو تا کیک آمد و پرسید ” دومی ات نمیاد ؟ میخوای قهوه اش رو ببرم اومد بیارم؟” لبخند زدم و سر تکان دادم که مثلا یعنی نه ، بعدترش رفت .
نشستم و به در ورودی زل زدم و به پنجره ای که روبرو ترم بود به خودم که آمدم دلم میخواست باران بارید باشد و تو هم پشت شیشه باشی …
به پشت شیشه که بیشتر زل زدم تو همان جا بودی و باران باریده بود و اتفاقن خیس هم شده بودی و داشتی دست هم تکان میدادی و دهانت هم باز بود …
همان دیروز بود که دلم خواسته بود شب باشد و برویم همان جایی که مه هست و تو هستی و من هم هستم ، همان دیروز بود که ۱۸ ام بود و قبل از قرار رفتم کلی نشستم توی همان کافه و کیک و قهوه خودم را خوردم و به کیک و قهوه تو نگاه کردم و تهش عینکم را برداشتم و سررسیدی را داخلش را پر کرده ام از شعر برایت زدم زیر بغل و آمدم بیرون
همان دیروز بود که کاموایی مشکی پوشیده بودم که اگر آمدی رفتیم همان جا که مه هست سردم نشده باشد سردت نشود …
حالا نشسته ام و کاموایی مشکی پوشیده ام و منتظرم که اگر آمدی معطل حاضر شدنم نشده باشی و سریع رفته باشیم جایی که مه هست …

برچسب‌ها: