۱۳۹۵/۰۷/۱۳

اشک هایم را مجبور نمی کنم که بروند …

رفتم به کلیسا و به دیوار مشکی رنگ همیشه تکیه دادم تا می توانستم گریه کردم برای چیزهایی که نداشتم و برای چیزی که میخواهم داشته باشم و تحمل اکنون و اینجای کنونی سخت است و دشوار گریه کردم و فرصت خواستم …
سلانه سلانه داشتم بر میگشتم عادت دارم بعد از گریه صورتم را پاک نکنم عادت دارم بعد از گریه راه بروم تا اشک هایم خودشان پاک شوند اشک هایم را مجبور نمی کنم که بروند … ته مانده هایشان را هم دوست دارم بچشم تا قطره آخرشان را ، هنوز اشک هایم خشک نشده  بودند جلوی در قبرستان بودم انگار چیزی متوقفم کرده باشد و صدایم کند ایستادم و تا ته قبرستان را نگاه کردم تا اینکه چشم هایم در یک نقطه قفل شدند یک دست از وسط برف ها بیرون زده بود به پیرمرد توی قبرستان نشانش دادم رفت جلو و دست را گرفت تا بیرون بکشد ، خودش هم افتاد توی قبر دستش ماند بیرون… رفتم دستش را بگیرم و بکشم بیرون افتادم توی قبر دستم را بیرون نگه نداشتم … دیگر اشک هایم خشک شده بودند …