۱۳۹۶/۰۱/۰۱

«دياري داشتن، يعني تنها نبودن، يعني دانستن اين كه در آدم‌ها، در گياهان، در خاك چيزي از تو هست كه حتي هنگامي كه آنجا نيستي چشم به راه تو مي‌ماند.»
بخشي از رمان ماه و آتش، چزاره پاوزه

۱۳۹۵/۱۲/۳۰

از پیوستن ها

به یک مرحله ای کرختی رسیده ام که دیگر چیزی برایم اهمیتی ندارد منظورم زدن به سیم آخر یا پا را روی پدال فشار دادن نیست ... میشود گفت تلفیقی از همه اینها هست و هیچ کدام به تنهایی نیست ، مثل رقصیدن در لبه تاریکی تا افتادن و تمام شدن تا ابد ...
آنا تاکید دارد بر ماندن ، یک جور عجیبی نمیخواهد از دست بدهیم نه من و نه خودش ... من اما شده ام نبودن ها و بسته بودن به دیوار هایی که پشتش هیچ چیزی منتظر هیچ کسی نیست ... 
 اینستاگرام پست گذاشته بود و یک جایی از انتهایش نوشته بود : "

که ما دلمان تنگ تر از این حرفهاست برای آنچه که داریم و پیدایش نمیکنیم

راست میگفت آنچه که داریم و پیدایش نمیکنیم !
تهش هم شده بود کارم اینکه سرم را بگذارم روی قفسه سینه اش و درست روی قلبش و ازش نفس بکشم ، هر چه داد میزدم او مرا محکم تر نگه داشته بود . داشتم میمردم ، چرا نجاتم میداد ؟ چرا نمیخواست دردی بماند ؟