۱۳۹۶/۰۳/۰۹

435

اگر یک روز آن چنان احساس خفقان کردی که به سرت زد، چمدانت رو ببندی و بی‌خبر،
و بدون خداحافظی راهت را بگیری و بروی،

پشت سرت را هم نگاه نکنی‌ .... برو ... با خیال راحت این کار رو بکن ...
مطمئن باش هیچ اتفاقی‌ برای هیچ کس نخواهد افتاد ...
ما را هم یک روز بی‌ خبر و بدونِ خداحافظی گذاشتند و رفتند ...
چه شد؟ مگر مُردیم؟


ـ نیکی‌ فیروزکوهی

۱۳۹۶/۰۲/۲۵

how chang'd since my wand'rings began *

انگار جلوی بهتوون را گرفته باشند و بسته باشندش به زمین ، هر چه تلاش میکند از زمین بلند شود یک چیزی جلویش را گرفته و محکم تر میکوبدش زمین ، پیوند خاک است شاید و کششی که جذب میکند آدم را به مردن یا هر چیزی که اسمش را بگذاریم ... اسمش را من اما میگذارم "خاک در باد "
این را شاید قوی ترش را در پیانو سونات های شوبرت بتوان شنید شاید هم ضعیف ترش را ، شوبرت البته آدم تر است یعنی اینکه آدم است با خطاهای آدم ، غول یا پری نیست مثل بهتوون یا لیست و شوپن .
در اینجا بشنوید .

*بخشی از کلام شعر اصلی 

۱۳۹۶/۰۲/۲۳

Watching leaves fall in September *

"جمجمه ی کوچک ما جایی برای جا دادن این علامت سوال های بزرگ ندارد ،خیال میکنید مجنون چرا مجنون شد و فرهاد چرا کوهکن ؟ برای اینکه نتوانستند وقایع موجود در اطراف خود را بپذیرند . با آن کنار بیایند ، اینجوری است که آدم حماقت میکند و به همه چیز گند میزند "
این ها را سیاوش ضمیران در کتاب "روز های تاکسی درمی شده " گفته ، داشتم به این فکر میکردم که بعضی وقت ها چیز هایی هست که نمیشوند یعنی تصمیم بر نشدن دارند نه اینکه نشوند ، میشود کوه را کند یا مجنون کوه و صحرا شد .
اما موضوع این است حماقت آدمی تمامی ندارد ، بی کران است بر خلاف کران که هیچ کس مطمئن نیست بی انتها باشد ، وارد قماری میشود که از همان اول داوطلبانه قصد شکست خوردن را دارد .

دیدن شکست آدم ها خوب نیست نه ؟ نباید باشد ، انگار که نباید باشد . خوب شدن یا نشدن شکست آدم را دیدن آنچنان هم مهم نیست به صورت واقع بینانه آدم ها بیشتر از حماقتشان ، آدم  ِ شکست نباشند کمتر از آن نیستند . میخواهم بگویم آدم ، آدم شکست است . دل به وعده آدم ها نبندی بهتر است ، آدم شکست میخورد بیشتر . باورش برای من شاید سخت تر از نفر دوم باشد حتی . نفر دوم خب میتواند به تخم چپش هم نباشد ، که گند دارد میزند به همه چیز ، من اما بیشتر از نفر دوم سختی خواهم داشت برای چیزی که از خودم نیست .

 *از متن یک ترانه امریکانو

۱۳۹۶/۰۲/۲۲

از شب ها خیلی شب ها

وقتی بهش نگاه میکنم "یک چیز بزرگ تر" میبینم این "او" فقط "او" نیست او همه ی من است منی که سالها ازش فرار کرده ام منی که همیشه بوده دیده حتی هنگامی که ندیدمش من ، او مثل بقیه حس های جهان نیست یک چیزی است که انگار از سرزمین های دور یکهو پیدایش شده باشد . بوی پرتقال میدهد انگار ، شاید خاکش از پوست پرتقال بوده ، شاید ... وقتی که می آید همه جا بوی او را میدهد .
بیدار شد ، چشم هایش اول ، پوست را میشود حس کرد پوستش انتها ندارد میشود درونش سیر کرد سالها و سالها همه زمانی که از دست رفته را . بوی امنیت دارد بوی خانه ، خانه ای که هیچ وقت نبوده است . مثل پتویی که زیر بوران پشتت می اندازد نفر دوم و چه قدر امن میشود همه چیز و چقدر نسیم میشود هر طوفانی .
بیدار شد چشم هایش اول و تنم را در میان تنش گذاشتم بدون هیچ تقلایی میانش بودم و میانم بود درون هم بودیم ، لمس تن بود و بوی او که بلند میشد در فضا و پیش میرفت به همه سمت . 

********


بُعد ندارد تنش  . 


"خیلی شب ها " مساوی نیست با شب های زیاد یا هر شب .

۱۳۹۶/۰۲/۲۱

از غم ها آدم ها

با وینسنت حرف زدم ، قبل ترش مینشستیم روبروی هم تمرین بی حرفی میکردیم ، امروز اما گفتم بهش تو خسته نمیشی همش میشینی اینجا صداتم در نمیاد ؟ گفت نع . بعد ترش چقدر با ذوق و خوشحالی از  اینکه کنار هم نشسته باشیم و حالا نفر دومی هم میبود و  سرخوش میبودیم که اما نیستیم این روز ها . یک استادی داشتم که هر چقدر فکر میکنم اسمش یادم نمیاد انگار اون بخش از حافظه آدم را ببرند بندازن دور ، پشت کوه مثلن نه اینکه پشت کوه اونقدرا دور باشه نه اصلن پشت کوه یه جای خیلی دور میتونه باشه که دست نمیرسه بهش هر چی زور میزنی .
داشتم میگفتم یک استادی داشتیم ، میگفت : " شعر رو باید از زمین بلند کنی ببریش بالا تر " با وینسنت که حرف زدم یاد اون حرف افتادم که میون زمین و هوا باشی جوری که مشخص نیست اهل زمینی یا هوا ، از هوا طرد شدی یا از زمین فرار میکنی . حال این روز های من حال میان هوا و زمین بودن است . نوعی از احساس غم ، غم که همیشه بوده ... نوعش این روز ها عوض شده است جوری که آدم نمیداند تکلیفش با چه چیزی است که در این دنیا مشخص نیست ، فقط میدانی یک چیزی این وسط هست که هنوز تکلیفت را باهاش مشخص نکرده ای ، منتظرش هم نیستی اصلا اهمیتی ندارد انگار فقط میدانی که هست و هست تا رنج ببری از چیزی که نمیدانی
یک جایی نوشته بودم " همه چیز هست این ما هستیم که میخواهیم ندانیم مثلن " اگر به آن جمله ام رجوع کنم میتوانم بگویم پس هست چیزی که میدانم . . . احساس میان زمین بودن به رفتن شبیه است اینکه صبح بیدار میشوی میروی میروی دور میروی دور دور و بعد شب میشود دور تر و صبح روز بعد همان سر جای اولت هستی .
ب » 
فکر کرده اید به این که آدم تنهاست ؟ حتی وقتی با نفر دومی هم باشی یا مثلن دو نفر را ببینی و بگویی" هاه کاش جای یکیشون من بودم " بعد ترش جای یکیشان هم که هستی میبینی چقدر تنهایی هنوز .
فکر کرده اید به تنها بودن آدم ؟

بشنویم ؟


۱۳۹۶/۰۲/۱۴


این عکس را دیدم ، یکجور حس "باد بر آب" در آدم ایجاد میکند ، اینکه پشت به شهر و آدم هایش توی باد و بوران و برف و فلان دور شوی و دور تر ، احتمالا از آن دور ها پشت را هم نگاه میکنی ، گیر کردن میان رفتن یا برگشتن ، اینکه در خاک چیزی است که تو را به سمت خودش بکشد ، میکشد نه ؟
جنس خاک با خاطرات یکی است انگار ، هر دو آدم را به سمت خودشان میکشند ، کافی است یکهو نشانه ای چیزی از یک گوشه پیدایش شود راست آدم را میبرد وسط یک خاطره ، خاطره ها وجود دارند اصلا ؟ بعد ترش یکجور حس غریب و تنها ول شدن در آدم ایجاد میشود یکجور تنهایی مطلق مثل گیر کردن توی این عکس میان ماندن و ماندن .
در خاک اما عمیق تر است ، در خاک پر از نشانه است ، میکِشد میخواهد بُکُشد چرا نمیکُشد ؟
آدم های مثل من تنها هستند میان خاک و خاطره ، دنبال خانه میگردند وسط خاک ، دنبال هویت وسط حاشیه ، یا شاید بتوان گفت از دست دادن وسط خاطره . منظورم البته از خاطره ها نوستالژی بازی یا این نیست که با دیدن عکس قدیمی به ارگاسم برسی . منظورم خاطره ناب است یکجور حس که درست در میانه چیزی بوده ای و دیگر نیستی اما آن چیز هم نیست ؟
خاک است که انتها ندارد . اقیانوس که تهش پیداست میروی و میرسی به آن ته ، اما خاک ، تمامی ندارد بی پدر همه چیز را میکُشد وسط خودش ناپیدا میکند و می بلعد .

۱۳۹۶/۰۲/۱۳

از همه شان میترسم ... یک جور ترس عمیق .... عدم اعتماد ، نزدیک نشدن ، در دور ایستادن ، از همه شان میترسم ...