۱۳۹۶/۰۲/۲۱

از غم ها آدم ها

با وینسنت حرف زدم ، قبل ترش مینشستیم روبروی هم تمرین بی حرفی میکردیم ، امروز اما گفتم بهش تو خسته نمیشی همش میشینی اینجا صداتم در نمیاد ؟ گفت نع . بعد ترش چقدر با ذوق و خوشحالی از  اینکه کنار هم نشسته باشیم و حالا نفر دومی هم میبود و  سرخوش میبودیم که اما نیستیم این روز ها . یک استادی داشتم که هر چقدر فکر میکنم اسمش یادم نمیاد انگار اون بخش از حافظه آدم را ببرند بندازن دور ، پشت کوه مثلن نه اینکه پشت کوه اونقدرا دور باشه نه اصلن پشت کوه یه جای خیلی دور میتونه باشه که دست نمیرسه بهش هر چی زور میزنی .
داشتم میگفتم یک استادی داشتیم ، میگفت : " شعر رو باید از زمین بلند کنی ببریش بالا تر " با وینسنت که حرف زدم یاد اون حرف افتادم که میون زمین و هوا باشی جوری که مشخص نیست اهل زمینی یا هوا ، از هوا طرد شدی یا از زمین فرار میکنی . حال این روز های من حال میان هوا و زمین بودن است . نوعی از احساس غم ، غم که همیشه بوده ... نوعش این روز ها عوض شده است جوری که آدم نمیداند تکلیفش با چه چیزی است که در این دنیا مشخص نیست ، فقط میدانی یک چیزی این وسط هست که هنوز تکلیفت را باهاش مشخص نکرده ای ، منتظرش هم نیستی اصلا اهمیتی ندارد انگار فقط میدانی که هست و هست تا رنج ببری از چیزی که نمیدانی
یک جایی نوشته بودم " همه چیز هست این ما هستیم که میخواهیم ندانیم مثلن " اگر به آن جمله ام رجوع کنم میتوانم بگویم پس هست چیزی که میدانم . . . احساس میان زمین بودن به رفتن شبیه است اینکه صبح بیدار میشوی میروی میروی دور میروی دور دور و بعد شب میشود دور تر و صبح روز بعد همان سر جای اولت هستی .
ب » 
فکر کرده اید به این که آدم تنهاست ؟ حتی وقتی با نفر دومی هم باشی یا مثلن دو نفر را ببینی و بگویی" هاه کاش جای یکیشون من بودم " بعد ترش جای یکیشان هم که هستی میبینی چقدر تنهایی هنوز .
فکر کرده اید به تنها بودن آدم ؟

بشنویم ؟