۱۳۹۶/۰۲/۲۲

از شب ها خیلی شب ها

وقتی بهش نگاه میکنم "یک چیز بزرگ تر" میبینم این "او" فقط "او" نیست او همه ی من است منی که سالها ازش فرار کرده ام منی که همیشه بوده دیده حتی هنگامی که ندیدمش من ، او مثل بقیه حس های جهان نیست یک چیزی است که انگار از سرزمین های دور یکهو پیدایش شده باشد . بوی پرتقال میدهد انگار ، شاید خاکش از پوست پرتقال بوده ، شاید ... وقتی که می آید همه جا بوی او را میدهد .
بیدار شد ، چشم هایش اول ، پوست را میشود حس کرد پوستش انتها ندارد میشود درونش سیر کرد سالها و سالها همه زمانی که از دست رفته را . بوی امنیت دارد بوی خانه ، خانه ای که هیچ وقت نبوده است . مثل پتویی که زیر بوران پشتت می اندازد نفر دوم و چه قدر امن میشود همه چیز و چقدر نسیم میشود هر طوفانی .
بیدار شد چشم هایش اول و تنم را در میان تنش گذاشتم بدون هیچ تقلایی میانش بودم و میانم بود درون هم بودیم ، لمس تن بود و بوی او که بلند میشد در فضا و پیش میرفت به همه سمت . 

********


بُعد ندارد تنش  . 


"خیلی شب ها " مساوی نیست با شب های زیاد یا هر شب .