۱۳۹۶/۰۲/۱۴


این عکس را دیدم ، یکجور حس "باد بر آب" در آدم ایجاد میکند ، اینکه پشت به شهر و آدم هایش توی باد و بوران و برف و فلان دور شوی و دور تر ، احتمالا از آن دور ها پشت را هم نگاه میکنی ، گیر کردن میان رفتن یا برگشتن ، اینکه در خاک چیزی است که تو را به سمت خودش بکشد ، میکشد نه ؟
جنس خاک با خاطرات یکی است انگار ، هر دو آدم را به سمت خودشان میکشند ، کافی است یکهو نشانه ای چیزی از یک گوشه پیدایش شود راست آدم را میبرد وسط یک خاطره ، خاطره ها وجود دارند اصلا ؟ بعد ترش یکجور حس غریب و تنها ول شدن در آدم ایجاد میشود یکجور تنهایی مطلق مثل گیر کردن توی این عکس میان ماندن و ماندن .
در خاک اما عمیق تر است ، در خاک پر از نشانه است ، میکِشد میخواهد بُکُشد چرا نمیکُشد ؟
آدم های مثل من تنها هستند میان خاک و خاطره ، دنبال خانه میگردند وسط خاک ، دنبال هویت وسط حاشیه ، یا شاید بتوان گفت از دست دادن وسط خاطره . منظورم البته از خاطره ها نوستالژی بازی یا این نیست که با دیدن عکس قدیمی به ارگاسم برسی . منظورم خاطره ناب است یکجور حس که درست در میانه چیزی بوده ای و دیگر نیستی اما آن چیز هم نیست ؟
خاک است که انتها ندارد . اقیانوس که تهش پیداست میروی و میرسی به آن ته ، اما خاک ، تمامی ندارد بی پدر همه چیز را میکُشد وسط خودش ناپیدا میکند و می بلعد .