۱۳۹۶/۰۲/۲۳

Watching leaves fall in September *

"جمجمه ی کوچک ما جایی برای جا دادن این علامت سوال های بزرگ ندارد ،خیال میکنید مجنون چرا مجنون شد و فرهاد چرا کوهکن ؟ برای اینکه نتوانستند وقایع موجود در اطراف خود را بپذیرند . با آن کنار بیایند ، اینجوری است که آدم حماقت میکند و به همه چیز گند میزند "
این ها را سیاوش ضمیران در کتاب "روز های تاکسی درمی شده " گفته ، داشتم به این فکر میکردم که بعضی وقت ها چیز هایی هست که نمیشوند یعنی تصمیم بر نشدن دارند نه اینکه نشوند ، میشود کوه را کند یا مجنون کوه و صحرا شد .
اما موضوع این است حماقت آدمی تمامی ندارد ، بی کران است بر خلاف کران که هیچ کس مطمئن نیست بی انتها باشد ، وارد قماری میشود که از همان اول داوطلبانه قصد شکست خوردن را دارد .

دیدن شکست آدم ها خوب نیست نه ؟ نباید باشد ، انگار که نباید باشد . خوب شدن یا نشدن شکست آدم را دیدن آنچنان هم مهم نیست به صورت واقع بینانه آدم ها بیشتر از حماقتشان ، آدم  ِ شکست نباشند کمتر از آن نیستند . میخواهم بگویم آدم ، آدم شکست است . دل به وعده آدم ها نبندی بهتر است ، آدم شکست میخورد بیشتر . باورش برای من شاید سخت تر از نفر دوم باشد حتی . نفر دوم خب میتواند به تخم چپش هم نباشد ، که گند دارد میزند به همه چیز ، من اما بیشتر از نفر دوم سختی خواهم داشت برای چیزی که از خودم نیست .

 *از متن یک ترانه امریکانو